تبليغاتX
گاه نوشت های یک ذهن مشوش

گاه نوشت های یک ذهن مشوش

به نام خدا


 

 اینجا رو دوس داشتم...بیشتر از هر جای دیگه...بیشتر از اولین وبلاگم...بیشتر از وبلاگی که برای خودم تو تنهایی می نوشتم...بیشتر از تمام وبلاگ هایی که از همون اول داشتم...نشد...نذاشتن...که ادامه بدم...می رم...یه جای دیگه...

و شاید...فقط شاید...بر گردم...یه روز...به جایی که حجم عظیمی از خاطراتم رو تو دلش نگه داشت و هیچ وقت آخ نگفت...


خیلی ممنون اینقد آسون منو داغون کردی

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی

منو به محبت دو روزه مهمون کردی

همه عالم می دونستن که بری میمیرم

اما رفتی و همه عالم و حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا

با همین سر به هواییت منو ویرون کردی

من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم

مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟

همه عالم می دونستن که بری میمیرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 11:45 توسط مریم! |


به نام خدا


سلام...تصمیم گرفتم آخرین پست این وبلاگ عاری از غر غر و نق نق های همیشگی مریم! باشد...به همین خاطر این پست چند منظوره را می نویسم اینجا...مخصوصا اینکه این روزا خدا رو شکر حالم بسیار بسیار خوبه...:)...تدی جون :

به خدای لبخند ..

به خدای شادی ..

به خدای همه آنچه که از خوبی هاست ..

به خدای همه آنچه که از زیبایی هاست ..

دل من غمگین نیست ..

دل من گمشده , شاید ؛ اما ..

دل من غمگین نیست ..

و شبی از شبها ..

در میان طپش عطر و نیاز خواهش ..

با حضور و نفس عطر دل انگیز خدا ..

آن دل گمشده را خواهم یافت .. .


صفر-عینک صورتی! :

رفتم چشم پزشکی...مثلا یه چشم پزشک معروفه...اما خانمه ها!!!!...بهم گفت اوووووه....چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟شماره چشمت با شماره عینکت هیچ ربطی نداره!!!! البته چند دقیقه بعد نظرش کامل عوض شد!...اما گفت چشام ضعیف تر شده...پیش بینی کرده بودم...محض همون تحقیقات!...که کلا من الان چشم بسته می تونم واستون تا 300 تا اسلاید درست کنم!...گفتم نمیشه اعتماد کرد به این شماره ای که نوشته...نه به خاطر خانم بودنش...به خاطر اینکه سرش خیلی شلوغ بود...احتمال اشتباه میرفت بالا...رفتم پیش یه اپتومتریست...گفت چشات خیلی بهتر شده...یعنی شماره چشمات اومده پایین!...خوشحالم...خدا رو شکر...تو فکر یه عینک خوشکل و صورتی ام !! :دی


یکم-شاهین بوشهر2-پرسپولیس1 :

اگه تو حالت عادی می تونستم پست بذارم و خودمو تحریم نکرده بودم! اون شبی که این اتفاق افتاد پست می ذاشتمو می گفتم شاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهین برددددددددددددددددددد...برام مهم نیس که شاهین امشب از تیراکتور بخوره! یا بازی برگشت از پرسپولیس...مهم اون حس خیلی قشنگی بود که 4شب پیش تو بین تک تک مردم بوشهر بود...واقعا که میگم تک تک راس می گم ها...وقتی بعد از بازی رفتیم تو خیابون...کل ملت تو خیابون بودن...بازیکنای شاهین...رو از نرزدیک دیدم :دی...اون شب تو خونه سر بازی اینقدررررر جیق زدیم خودم و خواهرم که واقعا گلوم درد گرفته بود...این شب به یاد موندنی واقعا برای ما بوشهری ها فراموش شدنی نیست هرچند قابل تکرار باشد!


دوم-روز خبرنگار :

روز خبرنگار رو با تاخیر خدمت آقای اکبر آقای کریمی تنها خبرنگار وبلاگ نویس این ورا که همسایمون هست تبریک عرض می کنم...راستش خداییش من هر شبکه ای گذاشتم همه جا حرف خبرنگار بود(17 مرداد رو میگم)...تازه گفتن محمود کبیر :دی هم بهشون جایزه داده...الان از جماعت مهندسا یکی بیاد بگه که تو روز مهندس جایزه گرفته حتی از محمود صغیر من اسم خودمو عوض می کنم :دی...بعد هم هی میگن به ما خبرنگارا توجه نمیشه! دیگه توجه بیشتر از این ؟ :دی


سوم-تولد آقای اکبر آقای کریمی :

21 مرداد روز تولدتون رو حسابی خدمتتون شاد باش و تهنیت عرض می کنم :) (متاسفانه اموشن لا موجود!)

امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشید :)...و ایشالله که تقلد شونصد سالگیتون رو به همراه دیده و ندیده! و نتایج و غیره جشن بگیرید :)


چهام-شب های ارزشمند قدر :

این شبا اگه یادتون بود منم دعا کنید لطفا...دو سال پیش تولدم شب قدر بود...من هم دعا گوی تک تک شما هستم...البته اگه قبول کنن...من ایمان دارم...دعا کردن معجزه می کنه...من منتظر معجزه هستم این شب ها...التماس دعای فراوان...

هيچ چيز آنقدر عجيب نيست که پيش نيايد (اسکاول شين)


پنجم-تولد وبلاگ عزیزم :

وبلاگ من 30 مرداد 2 ساله میشه...2 سال دوست خیلی خوب و همراه صبوری بود با هم...با همه ی خوبی و بدی ها...با همه ی اتفاقای خوب و بدی که داشت...با همه آشنایی ها که برام رقم زد...جدایی ها...همه و همه...متاسفانه این 2 سال...بیشتر لحظات غمگینش ثبت شد...و این پست که پست آخرشه...تولد و مرگش همزمان میشه...بله درسته...من یه بچه 2 ساله خودم رو کشتم!...بعله!...من دلم اومد...بقیه هم دلشون اومد...

من وبلاگ های زیادی داشتم تا رسیدم به یک مریم!...اما واقعا هیچ وبلاگی رو به اندازه 1maryam دوس نداشتم...و قطعا نخواهم داشت...وبلاگی آکنده از خاطرات...


بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست،

عشقی باشد در دل نه در سر،

و  دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی...

ششم-روز پزشک :

یکم شهریور ماه روز پزشک هست...این روز بزرگ رو به همه ی پزشکای زحمت کش و مهربون تبریک می گم...مخصوصا به آقای دکتر انجو و همسر محترمشون-خانم دکتر فینگیلی جونم-آقای دکتر دهقانی-آقای دکتر رهگذر-آقای دکتر نیسی-آقای دکتر رعیت و ...


نمیدونم چرا من همیشه از کوچکولویی دکترا ها رو دوس داشتم...و دارم...کلا یه حس خوبی دارم به دکتر ها...حتی به همین اپتومتریسته که دکتر هم نیس! وقتی بهم گفت نگران نباش انگار کل نگرانی هام در مورد چشمم پرید رفت هوا!

خیلی وقتا هم هم دوس داشتم دکتر شم...چون واقعا حس کمک کردن انسانی به مردم رو فقط و فقط به نظر من میشه تو کار یه پزشک دید...

بازم تبریک میگم بهشون:)


هفتم-تولد خودم... :

شما باور می کنید من در شب 21 شهریور(یا 22 شهریور) 22 ساله می شم؟ از بس باورم نمیشه! هر جا میشینم میگم که من 22 سالمه! بین حرفام همش این جمله رو تکرار می کنم!...در ضمن ترش الان عاشق این بیبی فیس بودن خودم شدم!!!(خودشیفته!! :دی) جای عای خان جان خالی! که بگه پیر شدی و اینا...خب این طبیعیه که دارد سنمان بالا می رود :دی و خجالت بکشیم چیزهای جلف بخریم  :دی

یک عدد طومار خواهم نوشت در مورد این قسمت...هنوز نمیدونم کجا...کدوم وبلاگ...اما می نویسم...ان شاءالله...البته تاریخش معلوم نیس چون یه روز قبل از تولدم ما از سفر برمی گردیم...


تقدیم میکنم به تو این التهاب را

این جمله های معترض بی جواب را

باور کنید داغ ترم از تن کویر

از یاد برده ام به خدا طعم آب را

حالا تو ادامه دلواپسی من

حالا ورق بزن همه این کتاب را

تا بنگری چگونه دلم شور می زند

ابهام سایه روشن یک انتخاب را

بگذار اعتراف کنم صادقانه تر

تردید های مبهم پر پیچ و تاب را

حتی هجوم وحشی این واژه های گنگ

حتی غزل نمی برد این اضطراب را....


پ.ن: آدرس وبلاگ جدید رو به دوستای همیشگی میدم...خودم میام دم خونتون :دی میگم این خونه منه تا تشریف بیارید...قدمتون بر چشم :)

پ.ن2 : داداش کوچیکه کمرش درده و به قول خودش دیسک داره! این روزا خونس و صبح تا شب میخوابه...این روزا یاد بچگی هامون افتادم که چقد با هم رفیق بودم...الان داریم باز رفیق میشیم...التماس دعا که حالش خوب شه و مشکل جدی نباشه...آمین

پ.ن3 : وقتی صدای دعای فرج میشنوم...محاله که بشینم...اگه خوابیده باشم هم باید پاشم و دعا رو ایستاده بخونم...عاشق دعای فرج هستم...بهش ایمان دارم...به خود خودشون هم...به صاحب الزمان(ع)...یا صاحب الزمان(عج)

پ.ن4 : اینقدر این پست سریع گذاشته شده که شاید خیلی چیزا جا افتاده شده باشه..ببخشید به بزرگی خودتون...

پ.ن5 :دو عدد تصمیم کبری گرفتم...بعدا میگم...خدایا کمکم کن هیچ وقت در مورد ین دو تا تصمیم شک نکنم...آمین

پ.ن6 : این ؟آخری از همه خواننده های این وبلاگ که تعدادشون شاید به اندازه انگشتای دستمه...تشکر و معذرت خواهی می کنم...اگه خاطر کسی رنجیده این سال ها که نوشتم...به بزرگواری خودتون ببخشید فک زدن های بی مورد بنده حقیر را!...

پ.ن7 :

الا بذکرلله تطمئن القلوب



+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 11:50 توسط مریم! |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1390

مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388



پیوندها

من با تو غزل می آفرینم
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد
واگویه ها
دلتنگی های مهندس مکانیک
به مریم بگویید بخندد
روزمرگی ها
برنامه نویسی در دات نت
sabahlarimiz
مورچه
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است.
یاران
فراموش
یادداشت هایی برای فردا
عمو قاسم
به همین سادگی
نتیجه
بغض های نترکیده
اخلاق پزشکی
کمی بیشتر از سکوت
نوشتن بهانه ای است برای با تو بودن
خاتراط یک دکطر باصواد
شايد ميشد بهتر...
روياهاي يك مرد
استخوني!
ماي من
يك درويش
فقط براي آرامش خودم
آب معدني
حافظ خلوت نشین
جمجمه!!
دكتر تنها
نای من و نوای من
حرف جانسوز
120درجه چرخش
پیشخون
تنهایی من
پالایش اندیشه های روزانه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin