تبليغاتX
گاه نوشت های یه ذهن مشوش گاه نوشت های یه ذهن مشوش

درباره ی ما



پیوند روزانه


Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


گاه نوشت های یه ذهن مشوش

.
موضوع:

.............................................................

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |دوشنبه نوزدهم بهمن 1388|

تکرار تاریخ؟؟!!
موضوع:

راستش رو بخواید الان هم دلم نمیخواست آپ کنم...اما اومدم یه چیزایی رو بگم و فقط ازتون بخوام بازم دعا کنید...نه این دفعه اتفاق خاصی نیفتاده!...همون موضوع قدیمی...همون نقشه برداری...

یه هفته کامله گرفتاره پروژه هستیم!!!از ۸صبح میریم ۷شب میایم خونه...وقتی میام احساس میکنم کل بدنم داره خورد میشه!زمین متر کن!شاخص بگیر...ترازه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟زاویش چنده؟

بدم میاد دیگه از دانشگاه!خسته شدم دیگه...اه کی این تموم میشه؟؟؟؟؟؟؟

ناشکری نمیکنم که چقدر چقدر خدا این روزا پیشم بود!یعنی این روزا بیشتر از همیشه فهمیدم که چقدر هوام رو داره!نمره هام خیلی خوب شدن(یعنی باتوجه به اینکه من فقط برای هر امتحانی حداکثر۳-۴ساعت اونم همون شب امتحان وقت گذاشتم!)...روزی شیشصد بار معدل حساب کردم!الان فقط نمره نقشه برداری مونده...اگه پاس نشم که هیچی...اگه بشم هم که باور کنید من همین جا رسما قول میدم ترم دیگه آدم بشم و از همون اول ترم درسمو بخونم!(این قول رو وقتی امتحان استاتیک هم دادم ترم۲ دادم به خودم!چه حس مشترکی!!!!استاتیک هم آخرین امتحان بود!)

بازم میگم خواهش میکنم دعا کنید برام پاس شم...اگه پاس نشم میدونم افسردگی میگیرم...من نمیخوام تاریخ دوباره تکرار شه!

بازم ممنونم ازت خداجونم که این قدر هوام رو داری...

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |جمعه شانزدهم بهمن 1388|

دلتنگی+بارون+...
موضوع:

دلم تنگ است...

دلم تنگ است...

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |یکشنبه یازدهم بهمن 1388|

فکر میکنم...
موضوع:

دارم فکر میکنم...یعنی گفتی فکر کن...باشه بازم بیشتر فکر میکنم...

به این که این جا نباشه...من نباشم...و اینکه یه عالمه آدم دیگه نباشن...اون یکی هم نباشه...

چه حس خوبیه...وقتی هستی...حس میکنم یکی داره نگام میکنه...خجالت میکشم کار خلاف بکنم...گرچه این قدر پوستم کلفت شده...بعضی کارا اینقدر برام طبیعی شده...اما هنوز یه نیمچه امیدی به خودم دارم...و مهم تر از اون به خدام...

بازم دارم فکر میکنم...به اون یه کاسه آرامشی که میخوام...

پ.ن:

 تشریف نیارید لطفا!کسی خونه نیست...

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |سه شنبه ششم بهمن 1388|

چرت و پرت
موضوع:

حوصلم سر رفته...فقط یه هفته دیگه از تعطیلاتم مونده...یه هفتش تموم شد!

ناگهان چه زود دیر میشود!(شاعر می گه ها)

من میخواستم برم شیراز...نمایشگاه بود من و نبردن!

چشم در اومد از بس زل زدم به مانیتور واسه سایت دانشگاه!بزنین این نمره های  لعنتی رو دیگه!

دلم میخواد این چند سال باقی مونده زودی تموم شه...نه واسه مدرکش...کلا حسش نیست...میخوام بقیش و بخوابم...این چند روز خودمم متعجبم:شب میخوابم صبح میخوابم ظهر میخوابم

یکی به من گفته بود به هر چی فکر کنید همون اتفاق میفته...من خیلی قبولش دارم(هم خودش رو هم حرفش رو).دلم میخواد دلیلش رو هم بدونم...خارج از بحث تلقین و اینا.

دارم فکر میکنم به فرصتایی که از دست دادم...به کارایی که میتونستم بکنم و نکردم...به کارایی که نباید میکردم و کردم...میبینم اینا همش احساساتیست کاملا طبیعی!که پس از امتحانات پایان ترم خودشون رو بروز میدن!

بعد اینکه آیا من این ترم مکانیک خاک میگیرم؟!

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |دوشنبه پنجم بهمن 1388|

خودخواه!
موضوع:

داشتم به این فکر میکردم که من چقدر آدم خودخواهی هستم...لا اقل اگه تو دنیای واقعی نمیتونم همچین اعترافی بکنم میخوام اینجا اعتراف کنم!اعتراف میکنم خیلی بیشتر از اونی که شما فکرشو بکنید(یا شاید حتی خودم فکرش رو میکردم)آدم مغرور و خودخواهی هستم!

تو کشو کمدم یه دفتر خاطرات از این خوشکل و گل منگلیا  ماله خیلی وقت پیش هست.وقتی سوم راهنمایی شد منم مثل خیلی دیگه از دخترا که دفتر خاطرات داشتن و میدادن به این و اون منم یکی خریدم(اما خب من نسبات به بقیه خیلی دیر این کارو شروع کردم).دادم به بچه ها مثلا خاطره بنویسن آخه معلوم نبود دبیرستان هر کی کجا میره(غافل از این که همه اومدیم تو همون مکتب خونه سمپاد!).داشتم دفتره رو باز میکردم چند تا کارت پستال توش بود...از اینا که روش قلبه و چه میدونم قو و کلا از این تریپ عشقولک بازیا!پشتش رو خوندم نوشته بود:خانم...جونم خیلی دوست دارم.عزیزم کامپیوتر کلاسمون!درسخون و...کلی قربون صدقه و اینا..."(کلاس ما که احیانا مختلط نبود!)چند سال گذشته از اون روزا؟دارم میشمرم۴سال+۱+۲+۲میشه ۹ سال!من چقدر بیمعرفتم!

وقتی من کلاس اول راهنمایی بودم خیلی درسخون بودم و از این صبتانرفته بودم سمپاد.مدرسه عادی بودم.نزدیکه خونمون بود.اما همیشه بابام میرسوندم..معدل ۵سال دبستانم که ۲۰ بود.معدل اول راهنماییم هم شد ۱۹.۹۷.نماینده کلاس بودم.همیشه درسامو ۲۰ میشدم و...خب اینا که چیزای مهمی نیست و تو زندگی همه شماهایی که دارید اینجا رو میخونید این موضوع سال ها تکرار شده...اما قضیه یه چیز دیگه بود...تو کلاس ما ۲تا خواهر ۲قولو بودن...خیلی درسشون بد بود...مردود شده بودن.یکی دیگه هم بود اونم مثل اونا بود...اونا همیشه به من ابراز محبت میکردن...اما من هیچ وقت خوشم نمیومد ازشون...من شاگرد ۱کلاس بودم...خیلی هم...اما اونا... .همیشه بهم میگفتن ما میدونیم تو دوست نداری با ما بگردی خوشت نمیاد از ما.من خودم هم چند بار گفتم مگه آدمک میتونه با چند نفر دوست باشه؟!من قبلا با چندتای دیگه دوست شده اما بعضی وقتا هم با اونا بودم.این کارت پستال ها هم اونا داده بودن...و پشت یکیش هم نوشته بود تو هم به ما یادگاری بده...یادگاری...

راستش نمیدونم این موضوع چقدر قابل درکه...آخه اون موقع من اصلا از این زاویه به این موضوع نگاه نکرده بودم...من سرم تو کار خودم بود...فقط درسمو میخوندم...واسه المپیاد ریاضی میخوندم و سال دوم هم که اومدم مدرسه نمونه و بعد از یه مدت تلفن هامونم قطع شد...و من کلا اونا رو فراموش کردم تا همین چند روز پیش که اون دفتر رو دیدم...

این اتفاق بارها و بارها تو زندگی من تکرار شد.من اصولا آدمی نیستم که خودم بخوام برم پیشنهاد دوستی بدم به کسی.نمیدونم چطوری بگم؟کلا آدم مغرور یا شایدم خودشیفته ای هستم(باور کنید خودم هم خبر نداشتم ها الان دارم میفهمم)...همیشه با اونایی که دوست شدم بعدها اعتراف کردن که ما اولین بار که دیدیمت خیلی دلمون میخواست باهات دوست شیم ولی تو اینقدر سرد برخورد میکردی و تحویل نمیگرفتی!ولی اون موقع هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد و خودذم هم تعجب میکنم وقتی اینارو میشنوم...این رو صمیمی ترین دوستام بهم گفتن...اما بعد که دوست میشیم خداییش من خیلی باهاشون رابطه خوبی دارم و اصلا اهل کلاس گذاشتن و اینا نیستم...اما نمیدونم چرا قبلش اینجوریه...مثلا همین همکلاسی های دانشگام...من اوایل از همشون بدم میومد...اما خب حالا که شناختمشون..شاید...

پ.ن:

میخواستم خیلی چیزای دیگه هم بنویسم اما الان حسش نیست!یعنی بود ها ولی رفت!

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |شنبه سوم بهمن 1388|

نقشه برداری...
موضوع:

سلام.

اومدم بگم من زنده ام!(گرچه با مردنش فرقی نداره!)

اومدم بگم خواهش میکنم برام دعا کنید...دعا کنید این درس و پاس شم...آخرین امتحانم بود...حسن ختام افتضاحی بود...

ارزش این امتحان برام خیلی بیشتر از بقیه امتحانا بود اما فقط ۲ساعت خوندمش!

خواهش میکنم دعا کنید...

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |سه شنبه بیست و نهم دی 1388|

پروژه
موضوع:

پروژه پروژه پروژه!!!!

شدم شکل پروژه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من نمیدونم کی این پروژه رو اختراع کرد!!!!!!!!!!!!!!!!

چشام در اوووووووودم با این اتوکد!!!!!!!!!!!!!

 پ.ن:تولدت مباااااارکککککککککککککک.نیوتن رو دارم میگم

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |دوشنبه چهاردهم دی 1388|

مثلا فرجه!
موضوع:

مثلا ما الان تو فرجه ایم!چه فرجه ای چه کشکی!شنبه که باید بریم دانشگاه بقیه عملیات نقشه برداریمونو انجام بدیم!۳-۴روز هم باید برم کلاس اتوکد که این پروژهه رو تحویل بدم!بعد نشستم حساب کردم من هر جوری مثل آدم هم بشینم درس بخونم کلا ۲-۳تا درس و باید بیخیال شم!!!بعدشم الان چون جوگیر شدم نشستم یکم حساب کتاب کردم و گرنه من خودم که میدونم اهل برنامه ریزی و این صبتا نیستم(کلا من با این قرتی بازیا مخالفم)

بعد اینکه تو ۱۰روز ۸تا امتحان داریم.دوتاشم افتاده یه روز!(از ۱۹ام تا۲۹ام)

بعد عرض کنم تعطیلات بین ترمین هم نداریم!!باید بریم پروژه پایانی و از این صبتا واسه نقشه برداری(حالا به موقش اطلاعات کامل و جزییاته کارو مینویسم)

بعد اینکه یه پروژه دیگه هم داریم من هنوز نمیدونم چی بی چیه!

بعدترش اینکه استاتیک در حد خفن نمرم خوب شده(ماکس شدم)مجبورم بشینم واسه حفظ آبرو واسه فاینالش خوب بخونم!آخه واسه میانترمه خوب نخوندم نمرم خوب شد ها!

کلا من هرچی کمتر درس میخونم نتیجه بهتر میگیرم!تا حالا تجربه کردین؟!

بعد یکی از استادا میگه ایام امتحانا آدم رابطش با خدا هم بیشتر میشه.خیلی راست میگه !باور کنید من حضور خدا رو  اینجور مواقع احساس میکنم...خیلیییی زیاد...

خب امشب نتمون میقطعه!موبایل هم که ندارم!کلا من یه چند روزی دور از این فضاهای مجازی و اینا هستمالان کلا دلم خواست برم تو یه روستای خوش آب و هوایی بیخیالا درس و مشق و زندگی! بزنم کوه و دشت و دمناینا حاصل توهمات موجود در فرجه هست

(قول میدم اگه تا ۲۹دی نت نداشته باشیم معدله بالای۱۷شه)آخه چون میدونم چند روز دیگه می وصله این حرف و زدم

 


الان جمعه شده و نته رو قطع نکردن هنوز! اه...اگه اینا گذاشتن من درس بخونم
نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |پنجشنبه دهم دی 1388|

من عینکمو میخواااااااام
موضوع:

ماشین حساب مهندسی-موبایل-فلش-عینک-کارت دانشجویی-کارت کتابخونه-یه کتاب که از کتاب خونه امانت گرفته بودم-جزوه-کیف پول و...

اینا چیزایی بود که تو کیفم بود و کیفم حالا گم شده!!!

راستی یادم رفت بگم جامدادیم با ۸-۹تا خودکارای خوشکلم توش بوده ها!


از اون لیست بالایی کیف پول سفیدم که تدی بر بود و خیلی ناز بود با اون کارتای مذکور و موبایلم و عینکم!!!!حالا فقط نیستن.بقیشون هستن.جالبه که یه چیپس دیروز خریدم که سر عملیات بخوریم و وقت نشد اون تو کیفمه هنوز

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |چهارشنبه نهم دی 1388|



موضوعات

لینک دوستان

من با تو غزل می آفرینم
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد
واگویه ها
دلتنگی های مهندس مکانیک
به مریم بگویید بخندد
روزمرگی ها
برنامه نویسی در دات نت
sabahlarimiz
مورچه
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است.
یاران
فراموش
یادداشت هایی برای فردا
عمو قاسم
به همین سادگی
نتیجه
بغض های نترکیده
اخلاق پزشکی
کمی بیشتر از سکوت
فرهنگی،سیاسی،اجتماعی،مذهبی
نوشتن بهانه ای است برای با تو بودن
خاتراط یک دکطر باصواد
شايد ميشد بهتر...
روياهاي يك مرد
استخوني!
ماي من
يك درويش
فقط براي آرامش خودم
آب معدني

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388


نویسنده وبلاگ :

مریم

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir