تبليغاتX
گاه نوشت های یه ذهن مشوش گاه نوشت های یه ذهن مشوش

درباره ی ما



پیوند روزانه


Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


گاه نوشت های یه ذهن مشوش

باز باران...
موضوع:

باران

 


باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

پ.ن:يادش بخير ۲سال پيش وقت بارون مي زد...

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |پنجشنبه پنجم آذر 1388|

نامه عاشقانه!
موضوع:

سلام. عاشقانه ترين سلام‌هايم را بپذير!
اين نامه را در زير نور ماه برايت مي‌نويسم.
چند دقيقه پيش فرشته‌اي كه دستهايش بوي پاييز مي‌داد، در كنارم نشست و گفت: «ماه تكه‌اي ست شكسته از آينه‌اي كه شاعران، در آن چهره مي‌شويند.»

به آسمان نگاه كردم. ماه لبخندي شاعرانه تحويلم داد. آسمان و شاعران چقدر رازهاي سر بسته در سینه دارند!

كاش فرشته‌اي از تو برايم مي‌گفت. از تو كه رازناك تر از ماه و آسمان و تمام شاعراني!
از تو كه دلگرم تر از خورشيدي و مهربان تر از پروانه‌هاي عاشق.

پيش از‌اين هم برايت نوشته بودم كه خداوند تو را براي دل من آفريده است. براي لحظه‌هاي تنهايي و انتظار من.
حالا چشم‌هايم را مي‌بندم و تو را مي‌بينم كه آينه‌اي به من هديه مي‌دهي؛
آينه‌اي كه تنها تو را به من نشان مي‌دهد. همین!
ديگر عرضي ندارم...

پ.ن: این نامه خیلی قشنگ رو آقای سعیدی راد نوشتن نه من!

پ.ن۲:خلی وقتا ما نا خواسته باعث ایجاد یه اتفاقاتی میشیم...خیلی ناخواسته...نمی دونم خوبه یا بد؟!...هر چی هست من الان احساس می کنم من هم مقصرم...امیدوارم که به زودی...

پ.ن۳: موری جونم کجایی؟ دلم برات تنگ شده...خیلیییییی...کاش بودی اینجا...نه...کاش من اون جا بودم...لا اقل یکم خول بازی می کردیم...غصه هامون یادمون می رفت...یادش بخیر اون روزا...نمایشگاه کتاب که میاد شدیدا دلم برات می تنگه عزیزم...نمایشگاه نقاشی...هی...روزگاری بود واسه خودش...

پ.ن۴:ببخشید پست زیری اصلا پست نبود!!!!

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |جمعه بیست و نهم آبان 1388|

ماییم و غرغرهای ورژن قدیم!
موضوع:

عجب هوایی شده ها...باب ساحلی رفتنه.که باد خنک بخوره به صورتت...موج دریا کف کنه بیاد بالا خیست کنه...که از سرما نک دماغت سرخ شه...که گوشت یخ کنه....

دیروز ۴تا قطره بارون هم زد...امتحانمون که تموم شد از سالن علوم پایه داشتیم میرفتیم سر کلاس تو محوطه با دوستم بودم.یه دفه دیدم یه قطره آب خورد به صورتم...جیغ زدم:واااااااااای باااااااااااااااااااااااااااااارونه....صورتمو گرفتم بالا که مستقیم بخوره به صورتم که خیسم کنه...که شاید اصلا پاکم کنه...اما خب حیف تا رسیدیم دانشکده مهندسی خبری از بارون نبود دیگه...وای که چقدر دلم میخواست تو اون حال و هوا برم ساحلی...و شاید بشینم و....اما باید میرفتم سر کلاس...اونم با چه استادی...من نمیدونم چرا هر وقت میبینمت میشم شبیه اون اموشن سبزه!من نمیدونم تو چرا فکر میکنی خیلی بامزه ای...من نمیدونم تو چرا فکر میکنی داری دکتر میشی یعنی...اصلا بیخیالش!اما واقعا نمیشد بیخیالش شد...تمام این سال ها تمام فکر و ذکرم همین موضوع ها بوده...درس...مشق...امتحان...معلم...استاد...مدرسه...دانشگاه...

آخه چرا من همش باید به این مسائل فکر کنم؟!یه نفر قبلنا به من گفته بود مهم تر از اینا هم چیزایی هست...مثل خدا...خونواده...احترام به پدر و مادر و...

زندگیم شده تک بعدی!(این اصطلاح رو از وبلاگ یه جناب دکتر کش رفتم).نه اینکه افه درس خونی برداشتم ها!نه؟ اما باور کنید من هر وقت هم درس نخوندم اما فکرش...استرسش...عذابوجدان قبل و بعد نتیجش باهام بوده...شبایی میشد که از شدت عذاب وجدان حتی خوابم نمی برد!

احساس میکنم این موضوع درس خوندن و امتحانات خیلی کلیشه ای و پیش پا افتاده شدن! که حتی تقریبا دیگه ارزش پست گذاشتن هم ندارن! اما من نمیدونم چرا هیچ وقت این موضوع از دهن من پاک نمیشه! فکرمیکنم اگه یکم بزرگ شم این مسئله درست شه!بزرگ عقلی...

خیلی چیزا دلم میخواست بنویسم این چند مدت...ما درست موقعی بود که نمیخواستم بنویسم...نمی خواستم آپ کنم...الان دیگه تاریخ مصرفشون گذشته...در مورد خرپا...عملیات نقشه برداری و...

هفته پیش یه مسابقه خرپا تو دانشگاه آزاد شهرمون برگزار شد.از طرف انجمن عمرانمون اومدن گفتن بیاین شما هم شرکت کنید و از این صبتا.۱۰روز قبل از برگزاری مسابقه خبر دادن.من که ۱درصد هم نمیخواستم شرکت کنم.اما گفتم بذار به هم گروهی سابقم برم بگم.جواب اونم منفی بود و خولاصه نرفتیم...اما قرار گذاشتیم با دوستام بریم مسابقه رو از نزدیک ببینیم.نمیدونم تا حالا همچین مسابقه ای رو دیدید یا نه؟ اما پیشنهاد میکنم حتما برای یکبار هم که شده برید و همچین مسابقه ای رو از نزدیک ببینید...فقط میتونم بگم جذابیتش از ال کلاسیکو رئال مادرید و بارسا هم بیشتره!!!!!!اصلا هم مهم نیست شما چه رشته ای خوندید یا میخونید...اما خب به طبع برای ماها که عمرانیم هم تخصصی بودنش بیشتر احساس میشه هم جذابیتش...(حالا یکم هم معماریا :دی)

خولاصه ۳ساعت قبل از رفتن به مامان محترم اس ام اس دادیم که داریم با بر و بچ میریم یونی آزاد و ...گفتیم هم اجازه ای گرفته باشیم هم اینکه بگیم دیر تشریف میاریم خونه.خب حدس بزنید چی شد؟!۵مین بعد مامان زنگ زد؟میخوای بری کجا؟-آزاد...واسه چی؟-مسابقه خرپا...مگه قرار نبود جنابعالی تو هیچ برنامه ای نباشی و بشینی فقط درستو بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟-ربطی نداره من الانم بیام که خستم نمیتونم درسمو بخونم...حق نداری بری!-:باشه....تمام!اس ام اس دادم به دوستم که تو برو من نمیتونم بیام زنگ میزنه میگه اگه نیای منم نمیرم...خواهش میکنم التماس میکنم تو برو بعدا میگم برای چی...

میدونید مشکل من چیه؟! اینکه ملت فکر میکنن من کودک ۵ ساله تشریف دارم!!!!!!!!!!!!!!حالا بماند هر احد الناسی من و میبینه میگه کلاس چندمی؟یا نهایتا اگه بدونه دانشجوییم میگه ۸۸ی هستی؟(خب من چیکار کنم ملت تشخیصشون ضعیفه؟؟؟؟؟؟؟)...حالا تازه یادمه دبیرستان که بودیم هر کی منو میدید میگفت دانشجویی؟؟؟؟؟؟؟

میدونم همه ی بدبختیهام برمیگرده به این استاتیک کوفتی...من میخواب آب بخورم یادم میفته این ترم استاتیک دارم...من میخوام چپ برم راست میام باید یادم باشه این ترم استاتیک دارم...حتی الان قضیه از اون موقعی که دانشگاه قبول نشدم هم داغون تره!اون موقه میخواستم یه کلمه حرف بزنم محکوم میشدم به اینکه آقا تو امسال کنکور قبول نشدیا!!!!!!!!یعنی لابد تو خنگی...چرا درس نخوندی آبروی خونواده رو بردی؟ میبینید کلا آبروی خونوادگی ما از قدیم انگار به معدل من ربط داشته و همچنان داره!!!!کلا رابطه خطی دارن با هم این دو تا متغیر!!!!!!!

خب این فقط جزء کوچکی از افکار مشوش اینجانب بود...بقیش و فعلا حسش نیست بنویسم...

پ.ن:کلا با این اوضاع احوال باز من از استاتیک خوشم میاد...امروزم میدش بود...

 

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388|

مجهول یابی!
موضوع:

ای ...به این زندگی!

بعد هم ۱۰۰۱ حرف واسه رشتمون در میارن که اله و بله!

آقا من هیچی مجهول یابی بلد نیستمممممممممممممممممممممممممممممممم.

خدا جون فقط خودت کمک کن امتحان فردا ختم به خیر شه با این استاد نمونش!(هر چی میکشیم این ترم از دست معماریاست!)

التماس دعای شدید برا پاس نمودن


مجهول را یافتیم! اونم سوم شخص را:دی

امتحان داده شد و به فضاحت هر چه تمام تر!.یه عدد سال بالایی به ما گفتن اگه سر جلسه ازم سوال بپرسی راهنماییت میکنم! (ملت این سال بالایی حل تمرین مون هست و همینطور مراقب سر جلسه امتحان)سر جلسه من هی هر چی میپرسم میگه نمیدونم خودت باید بدونی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آقا چرا با احساسات مردم بازی می کنی ها؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!آقا این شیطونه میگه باز بیایم بتغییریم رشتمون رو ها! .نه نه  هرگز...

پ.ن:سو ء تفاهم نشه ها یه وقتی.ما علاقه بسیاری به این دانشجویان محترم معماری که خیلی هم زحمت کشن و صبح تا شب دارن ماکت (همون کاردستی)میسازن داریم ها!نه جدی خب طبع بسیاااااااااااااار لطیفی دارن

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |یکشنبه هفدهم آبان 1388|

باران...باران
موضوع:

نمیخواستم حالا حالا ها آپ کنم...دلایلش بماند...اما گفتم اگه حرفامو اینجا ننویسم مجبور میشم برم یه جای دیگه بنویسم که نباید!

قابل توجه خوانندگان محترم اصلا ناراحت نباشید که این پست ۱۰ متر نیست!

حرفها از روزمرگی ها زیادن...از نقشه برداری...از عملیات...از میدترمایی که شروع شدن...از مسابقه خرپا...از......که البته دیگه اهمیتی ندارن!

امروز...نه...انگار دیروز بود داشتم به چیزی فکر می کردم...که شاید...(گفتم فقط شاید) من دلم میخواد بعضی وقتا ...فقط بعضی وقتا ...یکی........نه هیچی! من حرفمو پس میگیرم من اصلا هیچی دلم نمی خواد!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران!

پ.ن:نمیدونم اصلا  ارزشش رو داشت که به خاطرت آپ کنم یا نه؟!


در راستای کامنتای مشکوک در مورد ۲ خط پست مذکور به ملت عزیز وبلاگ خون اعلام کنم که خواهشا فکر محترمتون منحرف نشه که ما منظوری از این مینی پست نداشتیم و این روزا فقط شدیدا نیازمند یک عدد سال بالایی از نوع عمران میباشیمجهت نوشتن تمارین نقشه برداری و ایضا گزارش کاری که همیشه دیتاهاش اشتباه به دست میاد و حل تمارین استاتیک و رسم فنی و کلا دروس این ترمنبود کسی؟!(قیمت ها توافقی میباشد)
نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |پنجشنبه چهاردهم آبان 1388|

موضوع:

ساعت ۱۱:۳۰ شبه.

نشستم اینجا.۳۰تا تمرین آمار بوده ۴تاشو حل کردم.۶-۷ تا تمرین استاتیکه اونم بهش دست نزدم.

نشستم اینجا دارم گریه میکنم....

گریه کن ...گریه قشنگه... گریه سهم دل تنگه...

بیچاره حمیده فردا تولدشه هنوز کادوهاشم آماده نکردم....

کامنتدونی و باز میذارم.

دیگه مهم نیست...هیچی مهم نیست....هیچ کس مهم نیست....احساس میکنم به پوچی مطلق رسیدم....

ای ...

امشب نوشت:

سلام...این متنه بالایی رو دیشب تو یه شرایط خیلی بد نوشتم...خیلی خیلی بد...متاسفانه یا کلا بدبختانه من از یه چیزی که ناراحتم ۳سوت هر چی غم و غصه عالم هست میاد جلو چشمم و نتیجش میشه همینی که دیدین...اما بعد تصمیم گرفتم این پست مزخرف رو پاک کنم...صبح پاشدم اما دیر شده بود...فکر نمیکردم شما بیاید و ببینید...

اینقده ناراحت بودم دیشب بعد از مدت ها خیلی خیلی گریه کردم...چشام شده بود خون...از اون ور هم چون اینجا تنها بودم آخر شب بود باید میرفتم اون واحد بخوابم پیش بقیه...خیلی تابلو بود قیافم...مامانم زنگ زد میخواست چند تا کتاب براش سرچ کنم گفت چرا صدات گرفته؟...دوستم زنگزد اصلا نمیتونستم باهاش حرف بزنم...

گفتم بیام یه کاری بکنم...اومدم قرآن رو باز کردم اصلا نمیدونستم دارم چی میخونم...چند صفحه خوندم اما گریه امون نمی داد...عینکمو زدم رفتم اون ور پیش بقیه...دماغم تابلو بود گریه کردم...متنفرم از اینکه وقتی ناراحتم...وقتی تو خودمم...وقتی گریه کردم...وقتی دارم گریه می کنم...یکی بیاد بگه چته؟!...من خودم هم نمی دونم چمه...خوشبختانه دیشب کسی نپرسید!

نمی خوام از ننوشتن هام حرفی بزنم...چون خودت می دونی...

امروز صبح هم خیلی ناراحت بودم...اما حمیده که اومد مجبور بودم خودم و خوشحال نشون بدم...راستش مطمئن نیستم اینجا رو میبینه یا نه؟ امیدوارم که نبینه تا من بتونم راحت تر باشم.یعنی شاید از وبلاگ مورچه تونسته باشه رد اینجا رو بزنه...چون میدونم احتمالا نمیبینی مینویسم...حمیده عزیزم درسته فقط یک ساله هم کلاسی هستیم...اما به اندازه یه دوست قدیمی دوست دارم...اگه میبینی از بچه های کلاسمون متنفرمو و کاری نمیتونم بکنم فقط دلیلش اینه که همیشه تو هستی...یادمه چقدر ناراحت بودی میخواستم تغییر رشته بدم...یادم نمی ره این همه لطف و محبتتاتو...حمیده عزیزم تولدت مبارک...امیدوارم همیشه شاد باشی...یه عروسک ناز براش خریده بودم یه خوک صورتی دندوناش اینجوریبود.

اصلا حوصله نوشتنای سالادی و مسخرمو ندارم.همینجا تمومش میکنم با اینکه خیلی حرف دارم واسه گفتن.از جنس همون حرفای مزخرف همیشگی.

پ.ن:من نمی تونم خودم رو عوض کنم...من همینی هستم که می بینی!!!!...اصلا نمی خوام هم عوض بشم!یه سری تضادها دارم اونا رو برطرف میکنم اگه خدا کمکم کنه...اما در کل همینم!

پ.ن۲:چقدر خوبه شما هستین...

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |شنبه دوم آبان 1388|

موضوع:

درد واره‌ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

پ.ن:اين وبلاگ تا مدت ها آپ نخواهد شد!

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |یکشنبه نوزدهم مهر 1388|

آب انار
موضوع:

سلامون علیک و رحمت الله.خوبین شما؟ می دونم  یه ده روزی که نبودم خیلی بهتون سخت گذشتهآره خب حالا هم چون میدونم کلللی دلتون واسه اون پستای طویلم تنگیده اومدم(جون من این انصافه آخه؟! کجای اون پست قبلی زیاد بود ها؟! یه نگاه بندازین بهش((بابا نگفتم که بخونیدش!))۴ خط هم از خودم ننوشتم که.همش حرف مردم بود دیگه...)حالا این پستو ببینین چی میگین؟!

راستش رو بخواید این روزا اصلا حوصله نوشتن نداشتم.همچنان به مثال سابق دچار روزمرگی اون هم از نوع حادش هستم! این چند روز با این روزمرگی هاش کلللی اتفاق ریز و درشت و ترش و شیرین و...افتاد.اما خب فکر می کردم همه حرفا ارزش گفتن ندارن.(توجه کنید من گفتم فقط این چند روزی که نبودیم همچین فکرایی کردم و گرنه اگه من بخوام فکر کنم که چه حرفی ارزش داره چه حرفی ارزش نداره که کللا من باید سایلنت بشم که)

عمده این اتفاقات بر می گرده به بازگشایی مکتب خونه مدرن! که کلللی حاشیه داره واسه خودش...از ۸۸ای های بسیار بسیار گرامی و عزیز که باعث شادی روحمون و کلا پهن شدن بساط خنده بازار میشن گرفته تا استادای دانشگاه و مدیر گروه و....

(خدمت حضار عزیز عرض کنم من قصد دارم این پست رو تا جایی که مقاوت الاستیکش(اصلا خودتون و ناراحت نکنید اگه فکر می کنید نمیدونید این ۲تا کلمه یعنی چه؟آخه من خودمم نمی دونم هنوز استاتیک که  پاسکنم ترم بعدش مقاومت مصالح که گرفتم و فهمیدم که چی به چیه خودم میام به شما هم میگم) اجازه می ده کشش بدمپس کلا شما وقتتون و تنظیم کنید تا تو یه ۳-۴ روز بتونید این طومار و بخونید)

برای اینکه این تیتراشو من فونت رنگی کنم کلا اتفاقات اخیر و دسته بندی می کنم.(آخی یادش بخیر آقای عطار معلم شیمیمونهر وقت داشت بهمون جزوه می گفت میگفتیم آقا این الان تیترشه یا متنش؟میگفت بنویسین شما!اینا همش مطلبه!!)

۸۸ای ها:

آقا کلا دم وزارت علوم گرم!عجب بچه های باحالی فرستادن دانشگاه ما ها.هر کدومشون خودشون اندازه ۳-۴ روز میشه ازشون مطلب نوشت.باور کنید حس سال بالایی بودن ما رو نگرفته.نگید تو خودت همین دیروز بود رفتی دانشگا ه ها(نه بابا دیروز چیه پارسال بود ها).اما به جون خودم اصلا ما از این گاگول بازیا در نمیوردیم.اینا دیگه آخرشن به خدا.دختره برداشته با روسری ۴خونه صورتی اومده دانشگاه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از اون ور کلللی پسره گنده می دیدیم(ما فکر می کردیم اینا ۸۵ی هستن) با مامانشون میومدن دانشگاه(آخی بیچاره میدونم دوری از مامان بابات واست سخته).یا اینکه بیچاره ماماناشون نگران وضع خوابگاه و اینا بودن که چجوری می خوان بچه هاشون تو این شلوغی درس بخونن؟!راستش والاه خواستم برم بگم عامو اینجا که کسی درس نمی خونه و کلا خواستم تریپ سال بالویی بودن در بیارم اما خب چه کنیم دیگه گفتم جوونن خودشون بذار با تجربه شن.بعد حالا اینا به کنار ما ها اون زمان(اصلا منظورم به پارسال نیست ها) اینقدر سر به زیر و خجالتی و بچه مثبت و غیره بودیم که در جا هر کی میدیدمون ۳سوت می گفت شما سال اولی هستین؟ما هم کلللی بنفش و سرخ و سفید و اینا میشدیم و میگفتیم آره.بعد طرف میگفت آره معلومه!!!!!!!!!!.اما این ۸۸ای ها خیلی دیگه چیزندختره من و دیده (تو مدرسمون بوده قبلا) میگم اااااا بهت تبریک میگم ورودتو به دانشگاه چی قبول شدی؟ میگه مهندسی عمران(چه تاکیدی هم به مهندسیش داره)میگم چه خوب خیلی رشته خوبیه.میگم تو چی می خونی.میگم من الان سال بالایی تواممیگه چه خوب من دنباله یکی میگشتم کتابامو ازش بگیرم.خب همه کتاباتو بده من و...(والاه اون زمان ما این سال بالاای رو که میدیم کلللی از خودمون تواضع و فروتنی و خولاصه اردات نشون میدادیم حالا اینا...)........بدلیل کمبود جا بقیش و میذارم واسه بعد

استاتیک:

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت...آهای معلم بد چقدر جریمه باید...(کلا اینا شعرایی بود که یه دفه به ذهنم در این رابطه هجوم اورد در مورد اون استاد نکوهیده)

استادمون این ترم یه خانمی هستن(یه عدد دختر خانم).بعد اینکه راستش من هنوز خودم از قضیه سر در نیوردم!یکی میگه دانشجوی فوقه هنوز!!!!!یکی میگه فوقشو گرفته دانشجوی دکتراست؟!...یکی میگه تربیت مدرسه....کلا هر کی هر چی میگه مهم نیست ...من که خوشم نمیاد زیاد ازش...اما خب من کلا درسایی که یکم بیشتر از بقیه بلتم خوشم میاد(بابا خب خواستم یه چیزی بگم دیگه شما که اصلا نباید همه این پستو بخونید که!).خیلی درس قشنگیه.(البته اون ترم که زهر شد واسمون)اما خب خداییش خیلی باحاله.وقتی یه سوالشو حل می کنی احساس غرور و اینا داریخیلی خلاقیت و تمرین می خواد.امروز واسه هفته دیگه کلللی هوم ورک(منظورم همون کپ ورکه) داد.بچه ها میگم مریم تو ساعت۳-۴ صبح بیا اینجا تا ۸ کپ زدنمون تموم شه

نقشه برداری:

آقا شما کسی و اون دور و بر سراغ ندارین بیاد با ما هم گروه شه؟!!!!!!!!!!نمی خواممممممممممم....یعنی چی دیگه؟!قرار بود من با ۳ تا از بچه ها هم گروه شم اما خب سکشنامون با هم فرق میکنه.اونا ۳ تاشون یه سکشنن من یه سکشنه دیگه اون سکشنی هم که اونا هستن من خودم یه کلاس دیگه دارم.خولاصه اینکه گروه اونا شد همون ۳ نفر.آقا منم هم گروه می خوااااااااممممم راستش من اصلا نمیدونم تو سکشن ما کیا هستن؟!میدونم آخرش مثلا این بدبخت بیچاره ها تو یه گروه من و جا میدن اما من میخواستم گروهمو خودم انتخاب کنم.نمی خوام با این بچه های ...کلاسمون هم گروه شم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!به بچه ها گفتم من میرم ۲تا کارگر می گیرم اونا واسم ژالون(اینو به خدا میدونم چیه دیگههمین چیزایی هست مثل نیزه هستا! واسه نقشه برداری و ایناست((خودم میدونم توضیح کاملا مفیدی بود)) )ها رو بگیرن!خودمم بقیه کاراشو انجام میدم اما با یه مشت آدم...هم گروه نمیشمممممممممم.

در ضمن استاد محترم فرمودن که این گروه بندی ها رو بیان زنونه مردونه کنین.گفتن اگه جدا باشید به نفعتونه و هم عملی اینجوری بیشتر یاد میگیرین هم تئوری و گزارشاته مربوطه رو!اون موقه که ما ۴ نفر بودیم و مثلا فکر میکردیم یه گروه هستیم.ساناز گفت بیا بریم تو گروه ۲تای دیگه از آقایون گفتم نمیاممممممممم.گفتم که من خودم میخوام تنهایی باشم.

در ضمن ترش این استاد بسیار بسیار گرامی و خیلی خیلی مهربان!!!!!!!!!!!!!!!!!!افتخار شاگردی جناب آقای دکتر!!!!!محمود ا.ن رو داشته اند!(آقا چه شود دیگه!)

آمار و احتمال مهندسی:

موری جون جات خیلی سر کلاس خالیه ها!میرم سر اون کلاسه یاد تو میفتم.......با این استاد چیزش.در راستای اینکه من چون همش دارم سر کلاس حرف میزنم دیگه جزوه هم نمی نویسم!چون واقعا وقت نمیشه.اصلا کلا این ترم نمیدونم چم شده؟! کلا هیچی سر کلاس درس گوش نمیکنم...باور کنید تقصیر من نیست ها! با بچه ها هم که حرفیدیم میگن اونا هم چیزی نمی فهمن سر کلاس! و فقط جزوه می نویسن اما خب من اینکار رو هم جدیدا ترک کردم(یادتون باشه همیشه تو کلاس ها میتونید چند نفر و ژیدا کنید که جزوه های خیلی خوبی دارن)

مصالح ساختمانی:

اییییییییییییییییشششششششششش استاد بسیار محترم همون استادی هست که ۲ ترم پیش رسم فنی درس می دادن و اینکه ذکر خیرشون! رفت.اما خب چیکار کنیم ما هم که عاشق سینه چاک علم و دانش مجبوریم بریم سر کلاس دیگه(به صورت غیر مستقیم منظورم این بود که سر کلاس حضور غیاب میکنه).این قدر تند تند میگه و میره که کلا کسی نمی تونه جزوش کامل باشه.اما خب جدیدا از سال بالویی ها یه جزوه کامل گیر آوردم و اسه این درس هم دیگه جزوه نمی نویسم.اما خوب یه مشکلی هست سر کلاسای این استاد بسیار محترم نمیشه سرتو تکون داد!چه برسه بخوای با کناریت حرف بزنی!!!!حالا من که جزوه هم نمی نویسم حرف هم که نمی تونم بزنم!به نظرتون سر کلاسای ۲ ساعته ایشون باید چیکار کنم؟!!!!کاملا درست فرمودید از فرصت استفاده نموده و زیر کولر گازی استراحت نموده و خواب آجر و بتن و ... میبینم

رسم فنی و نقشه کشی:

قبلا در مورد کلاسای رسم فنی گفتم( پس زیاد نمیشه این قسمت.سهمیشو تقسیم می کنم رو قسمتای دیگه).هنوز بساط مثنوی خونی باز نشده.اما خب به نظرم استاد خیلی خوبیه.خیلی قشنگ توضیح می ده.و کلا از اون کلاسای رسم فنی استرس زا و... تا حالا که خبری نبوده خدا رو شکر((حالا هی شما بگید من فقط غیبت استادام رو میکنم).اما خب تجربه ثابت کرده معمولا من از چیزایی که خوشم میاد در آینده نتیج عکس میشه!

یه خوبیه دیگه هم داره این کلاسهپر از بچه های ۸۸یه

اخلاق اسلامی:

کلا من هر چی دختر میشناسم تو دانشگاه تو این کلاسه هستنخیلی کلاس توپیه.ما هم که همش علاقه مند به درس استاد!!!نشستیم و داریم گوش می کنیم دیگه نه خبری از اس ام اس بازی و بلوتوث بازی هست نه حرف زدنی نه بیرون رفتنی و...اصلا کلا شش دنگ حواسمون به درسه هستش دیگه.

در راستای اینکه بقیه ملت هم از این درس مستفیذ شن خودم و یکی از بچه ها یه فکری کردیم.قراره یه اعلامیه بزنیم تو تمام بردای دانشگاه و بگیم که :به یک عدد خانم دانشجو جهت شرکت در کلاس های عمومی و گرفتن نمره حضور و غیاب نیازمندیم!!!!!!!!بعد قراره واسه هر جلسه هم ۲ تومن بدیم چیزی حدود ۳۰ تومن میشه هر درس عمومی(کسی نیست علاقه مند باشه به این کارای دانشجویی؟)

اما خب جدا استاده خیلی استاد خوبیه.(همین که بهمون چیزی نمی گه خودش نشون میده که از اون استادی گله).سر کلاس بعضی وقتا هی وجدانمون رو از خواب ناز بیدار میکنه و....

بقیه درسا دیگه اتفاق خاصثی نیفتاده واسشون.البته اگه خیلی علاقه مندین پشت سر اونا هم صفحه بذارمیعنی واسه اونا هم چند صفحه بنویسم

مدیر گروه خودمون+مدیر گروه خودشون+آموزش خودمون+آموزش خودشون:

آقا تو این ۲-۳ روز اینا ۴ شخص بالا کاری کردن با ما که خواستیم از دست این ۲تا دانشکده فرار نموده و پناه ببریم به دانشکده علوم پایه....ئاسه ۲ واحد عمومی چیز ۶ کیلو کم کردم!!!!.هی از این ور برو اون ور از این دانشکده اون دانشکده ....حالا من هی هر چی توضیح میدم به مدیر گروهه میگه نه اصلا اینجوری نیست و ....

آقا کلا حوصله ندارم بقیشو بتعریفم(چی؟!حوصله ندارم و این همه می نویسم؟!).خولاصه در نهایت ۲ واحد عمومی ناقابل که انقلاب اسلامی می باشد!(۳۰ تومن هم باید واسه این بذارم کنار!) رو گرفتیم و کلا همه درسامون شد ۱۸ تا(این بد بختی ها همش بر می گرده به همون درس اولی که اون بالا گفتم)

تو این میون که هی من هی بازی جاها عوض بچه ها(:دی) رو داشتم بین آدمای این تیتر بالایی انجام می دادم.یه بار از فرط عصبانیت و خستگی و گرما و گشنگی و کلا هر چی عامل که بخواد این کارمو توجیه کنم باعث شد یکم وولوم رو ببرم بالا واسه آموزش معارف.خودم هنهوز هم خیلی عذاب وجدان دارم.البته وولوم خیلی بالا نبود ها.اما خب خودمم خیلی هنوز ناراحتم و وجدانم می درده!

باشه باباتمومش کردم این پست رو هم.

پ.ن:یه پازل رو ۱ماه پیش خریدم از این خوشکلای ۱۰۰۰تایی.اما اصلا حس درست کردنشو ندارم.

پ.ن۲:روز جهانی کودک رو به همه کودک های دنیا(از جمله خودم و مورچه جونم)تبریک میگم.به امید اینکه روزی برسه همه ی کودکان شاد باشن و شاد بمونن.به دور از خمپاره و آوارگی و ...پ

پ.ن۳:در ضمن عنوان پست هم کاملا بی ربط و همین جوری بود

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |پنجشنبه شانزدهم مهر 1388|

یه سالاد بی مزه!
موضوع:

تقويم را ورق بزن.بهار و تابستان را ببين كه آرام از كنارت گذشتند در چشم به هم زدني!پاييز و زمستان نيز با همه تلخ و شيرينيش مي گذرند.تو هنوز تا رسيدن "دنگ دنگ"تحويل سال نو شش ماه فرصت داري،تا آن چه را ببيني كه در آن دو فصل رفته،بر آن ها چشم بسته بودي!


دیشب تو یه روزنامه خوندم که چرا ما ها دعای"حول حالنا الی احسن الحال"رو فقط تو شروع سال جدید می خونیم؟یا چرا ماها فقط آغاز بهار و بهم تبریک میگیم؟مگه نمیشه شروع پاییز زیبا رو هم به همدیگه تبریک بگیم؟مگه نمیشه با اومدن پاییز دعای "حول حالنا.." خوند؟
من یادمه از دوم دبستان (که اولین انشاها مو نوشتم) تا آخر راهنمایی کلا یه موضوع انشا بیشتر نبود!""یک فصل را به دلخواه خود توصیف کنید!""
منم همیشه از بهار می نوشتم:با آمدن بهار درختان شکوفه می دهند...زمین لباس سبــــــــــــــــــــــــــــــــــــز می پوشد..از تابستون هم چند بار نوشتم:در تابستان مدرسه ها تعطیل است...(البته یه موضوع کلیشه ای دیگه هم بود ها! ""پول بهتره یا ثروت؟"") :دی
واقعا چرا این همه به پاییز کم لطفی می کردم؟

و من بیشتر از هر سالی امسال پاییز را دوست دارم ...

 

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم

نسیم های خنک...غروب های دلتنگ پاییز...دلتنگی...دلتنگی....

چند وقتیه دستم به نوشتن اون رمان ها نمی ره.قبل از اون پست خواستم یه پست دیگه بزنم.اما نشد!خواستم از این همه بی عدالتی بنویسم...خواستم از این همه بدبختی بنویسم...خواستم از این همه نا برابری بنویسم...دیگه از این بدتر هم میشه که این ور خیابون با اون ور خیابون مردماش 2دسته مختلف باشن؟یکی پسر بچه بلال فروش ...یکی یه جنتلمنه!!!! هیوندا سوار؟!(نمی دونم اون آهنگ حسین ت-ه-ی رو گوش کردین یا نه؟)
دلم خیلی گرفته...نمی دونم هم باید چیکار کنم؟!
اون شب نشستم فکر کردم...دیدم من تا حالا هیچ وقت برای ظهورت دعا نکردم!راستش رو بخوای من اصلا روم نمیشه برای اومدنتون دعا کنم...دعا کنم که چی بشه؟!شما بیاید من خودمم متهمم که!مثل اینکه دزد زنگ بزنه 110!یادمه تو کتابای دینیمون می گفتن آدما بعد از ظهورتون 2 دسته ان:یکی اونایی که تونستن در نبود شما کارایی رو انجام بدن که شما رو راضی و خوشحال نگه دارن یکی دیگه برعکس...من همون برعکسه هستم!
اما حالا فرق میکنه...من نگفتم که آدم شدم...گفتم می خوام فقط برای اومدنتون دعا کنم...دعا کنم که بیاین...بیاین دیگه آقا...آقا به خدا من خسته شدم...خسته شدم از این همه ستم...از این همه ظلم...از این همه بی عدالتی...
آقا درسته من هیچ وقت دعا نکردم که بیاین...اما خودتون که شاهدین...من همیشه به یادتون بودم...از اون موقه که کوچیک بودم...مامانم یادم داد بگم "یا صاحب الزمان"حتی اون موقه نمی دونستم صاحب الزمان یعنی چی؟...آقا میدونمم هر وقت یادت افتادم واسه این بود که به یه مشکلی برخوردم...اما آقا مگه ما جز شما کی و داریم؟(کی گفته فقط روزای جمعه باید برا ظهورتون دعا کرد؟)....
....
همان طور که همگان اطلاع دارن دانشگاه ها دیگه رسما باز شدن...و حتی بعضی کلاسا رو من برای هفته دومه که دارم میرم...باز مثل ترم پیش این مکتب خونه پیشرفته!باز شد و ما ماتم گرفتیم(برای شنیدن ماتم ها و غرغرهای این شخص میتونید به 2-3 پست زیر رجوع نمایید نقطه)
راستش رو بخواید من اصلا حوصله ندارم....دوباره دچار روزمرگی و از این صبتا میشم:ساعت 7 پاشو از خواب...شب قبلش با داداشه هماهنگ کردی که برسونتت دانشگاه..8تا 10 کلاس داری...بعد 10 تا 12...بعد ناهار می خوری(آب میوه و کیک یا ساندویچ)بعد میای سایت 2 ساعت وبگردی... بعد دوباره کلاس داری...بعد می ری خونه ...سرت درد میکنه... می خوابی...ساعت 11 پا میشی شام می خوری...بعد یه مشت وبگردیهای شبونه...دوباره می خوابی...و اسم ام اس می دی به داداشه من فردا یه ربع به 8 تو پارکینگم و ...این میشه زندگی من در یک ترم!
اما خب یه چیز جالب که نظرم و در این ترم به خودش جلب کرده تغییر استادای محترم میباشد...3 تا از استادای ما رو از دانشکده معماری آوردن...استاد رسم فنی و نقشه کشیمون...به نظر آدم جالبی میاد...خیلی مقرراتی...منظم و خیلی هنری!(معمارین دیگه)راستش ما فنی ها یکم با این مقوله مشکل داریم مثلا اگه طرفمون یکم خوش ذوق باشه میگن ببین طرف و چقدر روحیه لطیفی داره!اما خب من خوشم اومده فعلا از این درس.قراره آخر کلاس بساط مثنوی خونی هم راه بندازیم.خیلی خوشحال شدم از این ایده.آخه همیشه دوست داشتم برم سراغ مثنوی اما خب هیچ وقت فرصتش نشد(نظورم همون تنبلیه دیگه)

از دانشگاه که بگم دیروز با خانم مورچه تشریف بردیم دانشگاه!قراره تو یه پست کامل وقایع اتفاقیه رو شرح بدن.من که دل درد گرفتن از بس تو اون چند ساعت خندیدیم...با هم رفتیم سمپاد خونه..ساحل...دانشکده فنی...معماری...علوم پایه...آخ آخ سر کلاس آمار و احتمال مهندسی(آبرومو جلو دوستام حسابی برد)از شیرین کاری های ایشون عرض کنم که فقط یکیشو میگم(من اصلا شریک جرم نبودم به خدااااااا)((اون نقاشیها رو هم من اصلا نکشیدم!!!!اصلا من همه چیزو تکذیب میکنم)) بقیشو خودش میاد می تعریفه.  سر کلاس آمار که همه خواب بودیم و هی نگاه ساعت گرامی که زودتر بپره رو 4:30 و کلاس تموم شه.یه دفه آخر کلاس مورچه گفت استاد شما کوییز نمیگیرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه دفه 50 نفر برگشتن نگاش کردن...(من اون جا در نقش یه آدم غش کرده بودم)بعد از کلاس همه بچه ها در قالب آف و اس ام اس و پیام و هر نوع وسیله ارتباطی ازم خواستن شرح بدم این طرف کی بوده که همچین نطقی فرموده که ما به خونش تشنه ایممممم
فعلا تا همینجاش...نیم ساعت دیگه اخلاق اسلامی دارم!!!!(من چرا متنفرم از این درسای عمومی؟!)


پ.ن:(به یاد پسر 20 ساله ای که دیروز تو یه تصادف در گذشت در حالی که کارت عروسیشو 2 روز قبل به فامیلاش داده بود!!)

پنج هزار نفر اينجاييم

در اين بخش كوچك شهر

چه دشوار است سرودي سر كردن

آن گاه كه وحشت را آواز مي خوانيم

وحشت آن كه من زنده ام

وحشت آن كه مي ميرم من

خود را در انبوه اين همه ديدن

و در ميان اين لحظه هاي بي شمار ابديت

كه در آن سكوت و فرياد هست

لحظه پايان آوازم رقم مي خورد!

((آخرين ترانه ويكتور خارا))



نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |سه شنبه هفتم مهر 1388|

باز آمد بوی ماه مدرسه...
موضوع:

در راستای اینکه قرار نبود تا مدت ها آپ کنم و از اون رمان ها (که شما بسیار دوست می دارید!!!!:دی)رو بنویسم.حالا هم چیزی نمی نویسم.(منظورم اینه که از خودم نمینویسم)فقط به خاطر امروز آپ کردم.امروزی که سالهاست شیرینیه خاص خودشو داره...

این نامه زیر رو یه مادر به مناسبت اول مهر(اول مهر خارجی ها) نوشته من عینا از کتاب"سوپ جوجه برای تقویت روحیه زنان" اینجا تایپ کردم.دیشب خیلی اتفاقی من اینو خوندم.خیلی خیلی قشنگ و تاثیر گذاره.یکی از دلایل دیگه ای هم که امروز نمی خوام چیز دیگه ای بنویسم همین نامه هست.می ترسم اگه بشه رمان شما نخونیدش و بعد ها یه عمر حسرت بخورید چرا این پست منو نخوندید!(این اموشنای بلاگفا کار نمی کنن.ایضا :دی)

نامه ی یک مادر به دنیا:

دنیای عزیز:

پسر من امروز به مدرسه می رود.تا یک مدت مدرسه برای او عجیب و تازه خواهد بود.آرزو می کنم که ای کاش با او ملایم باشی.

می دانی که تا حالا او سلطان خانه بوده است.او رئیس خانواده بود.همیشه مرحمی بر زخم هایش بوده ام و همیشه دردهای او را تسکین می داده ام.اما حالا،شرایط تغییر می کند...

امروز صبح،از پله ها پایین می رود،به من دست تکان می دهد و وارد ماجرای بزرگ زندگی خود می شود که احتمالا جنگ و تراژدی و غم و غصه در پی دارد.

برای زندگی در این دنیا او باید اراده داشته باشد و لازمه ی آن اراده،عشق و ایمان و جرئت است.

بنابراین،ای دنیا،آرزو میکنم طوری دست جوان او را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که باید یاد بگیرد!به او یاد بده;اما با ملایمت.اگر می توانی!

به او بیاموز که در مقابل هر آدم رذلی یک قهرمان قرار دارد;و این که در مقابل هر سیاستمدار متقلب یک رهبر متعهد قرار دارد:(!)و در کنار هر دشمن،دوستی هست.شگفتی های موجود در کتاب ها را به او یاد بده.

به او فرصت بده تا در مورد راز ابدی پرندگان آسمان،زنبورهای عسل که در زیر نور خورشید کار می کنند و گل های باغ های سرسبز،اندیشه کند.به او یاد بده که شکست خوردن شرافتمندانه تر از تقلب کردن است!

به او یاد بده که به عقاید خود ایمان داشته باشد،حتی اگر دیگران به او بگویند که عقاید تو اشتباه هستند،به او یاد بده که جسم خود را به کسی بفروشد که در مزایده برنده شده است،اما هرگز بر قلب و روح خود قیمتی نگذارد!

به او یاد بده که به حرف ها و انتقادهای مردم گوش دهد.و اگر فکر می کند که حق با اوست مقاومت کند و با آن ها بجنگد.

ای دنیا،همه چیز را با ملایمت به او یاد بده،اما او را نوازش نکن!زیرا مرغوبیت پولاد در برابر آتش معلوم می شود.

ای دنیا،این سفارش مهمی است،اما ببین چه کار می توانی بکنی.او یک پسر بچه کوچک لطیفی و حساسی است.

پ.ن:من اعتراف می کنم هدفم از نوشتن این نامه بالا اصلا مسائل س.ی.اس.ی نبود!اما راستش رو بخواید کللی هم کیف کردم که حرفای دل من رو هم این مادر گرامی که اسمش هم نامشخصه زده!

پ.ن2:آقا جان یه دفه بزنید گوگل هم ف*ی*ل*ت*ر کنید خیال همه راحت شه دیگه!به 5 نفر از دوستان عزیزی که اسم 5 تا سایتی رو که قبل از این حوادث استفاده می کردن و هنوز هم استفاده می کنن(بدون ف*ی*ل*ت*ر*ش*ک*ن) 5 عدد آدرس *ف*ی*ل*ت*ر*ش*ک*ن اهدا میشود!!!

پ.ن3:دیروز تو خیابون احتمالا کلاس اولی ها رو با یه شاخه گل دیدید.پلیز هر کی خاطره چیزی در این مورد داره بفرماید! من خودم که دقیق این روز و یادم هست...چند دقیقه رفتیم تو کلاس یه معلم مهربون اسمامون پرسید..بعد با مامانم برگشتم خونه.بعدش تا شب از وقایع همون نیم ساعت واسه اعضای خونواده تعریفیدم.دیروز هم وقتی از دانشگاه برگشتم میگن من اینجوری بودم(به جون خودم من تکذیب میکنم ها!).بعد عموی گرامی خونمون بودن گفتن مریم خوب که یه روزه رفتی ها!به اندازه یه ماه حرف داری واسه تعریفیدن!(آخه من کجا خیلی حرف میزنم هان؟!)

پ.ن۴:

حالا که رفته ای

دل دلیل می آورد و

عشق گریه می کند

با این همه

جای خالی ات پر نمی شود

نه با خیال و نه با خاطره

نوشته شده توسط :مریم | لينک ثابت |چهارشنبه یکم مهر 1388|



موضوعات

لینک دوستان

من با تو غزل می آفرینم
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد
واگویه ها
دلتنگی های مهندس مکانیک
به مریم بگویید بخندد
روزمرگی ها
برنامه نویسی در دات نت
sabahlarimiz
مورچه
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است.
یاران
فراموش
یادداشت هایی برای فردا
عمو قاسم
به همین سادگی
نتیجه
بغض های نترکیده
اخلاق پزشکی
کمی بیشتر از سکوت
فرهنگی،سیاسی،اجتماعی،مذهبی
نوشتن بهانه ای است برای با تو بودن
خاتراط یک دکطر باصواد
شايد ميشد بهتر...
روياهاي يك مرد
استخوني!

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388


نویسنده وبلاگ :

مریم

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir